خرید بک لینک

هي مي خوام صبر كنم تا عروسي بچه ها تموم شه ولي واقعا نمي تونم؛ سه بار زندگيم ازبين رفت؛ الان باز ٤تا ارامبخش باهم خوردم فك كنم همين روزها خودمو بكشم و التماس كنم كه خانوادم درك كنن كه نمي تونستم ادامه بدم نمي تونم...

+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 18:0 توسط بدون نام |

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:27

هيچي ابدي نيست نه دوستي ها نه دشمني ها نه عشق ها و نه ادعاهاي عاشقي
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:51&nbsp توسط بدون نام |

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:27

گفتم بهش فكر نمي كنم نگران نباش سالها گذشته و تموم شده

ولي دروغ گفتم

ياد اون بالش استوانه اي افتادم كه پيرهن مردونه تنش كرده بودم و ميذاشتمش رو مبل بهش تكيه مي دادم و تي وي مي ديدم ؛ يا موقع خواب بهش تكيه ميدادم حس نكنم تنهام...

مگه اون سالها تموم ميشن تو ذهن ادم؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 23:49 توسط بدون نام |

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:27

هیچ جدایی صددرصد نشونه عدم علاقه نیست و هیچ وصالی نشونه عشق نیست...

امروز همه چی آرومتره ولی من هنوز می ترسمِ و منتظر طوفانم

چیزی که مشخصه ایمان متوجه تصمیم من نشده....

دلم آرامش می خواد و دوری از همه استرسها

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۳۹۶ساعت 7:18 توسط بدون نام |

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:27

واي من خيلي حسودم! يك منشن قلب و بوس ديدم كه قبلا براش گذاشتن هي ميرم نگاه مي كنم! ميرم صفحه دختره رو مي خونم دوباره ميرم منشن رو مي بينم! واي نمي دونستم اينقدر روش حساسم! از اونور فكر مي كنم من كه به يك منشن گذشته كه تموم شده رفته اينهمه واكنش نشون ميدم اگر ازدواج كنم اون چه حالي ميشه! واي باز تمام

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:27

الان بايد خواب باشم كه صبح زود قراره بزنيم به جاده... شدم عين اون بچه اي كه عاشق شكلاته داره بال بال ميزنه و گريه مي كنه و ديوونه شده از خواستنش ولي براش خوب نيست؛حالا فرقش اينه كه اونجا بزرگتري هست منعش كنه ولي اينجا همش بستگي به مقاومت خودش داره... همش تكرار مي كنم زندگي بازي نيست شوخي نيست فقط اح

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:27

همش فكر مي كنم بعد ١٧ سال حامد روفراموش كردم؛ امروز صبح بيدار شدم يك حال خوبي بودم، الان يادم افتاد چرا؛ ديشب خواب ديدم حامد مهموني گرفته خونش؛ما هم دعوت بوديم؛ كلي ادم بودن؛كلي دخترايي كه دوسش دارن و اين بهشون توجهي نداشته؛ منم بودم؛ خانوادمم بودن؛ تو مهموني بابا گفت مي خواد بره اگر مشكلي داره من ك

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:27

دچار یک بلاتکلیفی خاصی شدم، دیشب بالاخره خواستگار سمج رو دیدم، همون نیم ساعت اول فهمیدم آدم من نیست، هنوز زنگ نزدم تشکر کنم و بگم جوابم منفیه ولی تا ظهر می گم بهش دیگه با خودم تعارف ندارم، خواسته هام مشخصه یا تا آخرش مجرد می مونم یا کسی که شبیه اون که می خوام باشه رو انتخاب می کنم چقدر حسین اونی بود

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:27

گاهي باهم گپ مي زديم بدون اينكه وارد حريم خصوصي هم بشيم؛مي خوام بگم با اينكه درددل مي كرديم ولي از داستان زندگي هم چيز زيادي نمي دونستيم؛ يكبار خيلي داغون بودم گفتم مي خوام خودكشي كنم گفت با چي؟ گفتم سيانور؛ شايد به نظر شما خل وضعي باشه ولي باهم قرار گذاشتيم براي خودكشي؛ بعد اون با يك دختري اشنا شد

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:27

صفحه بندی